
چند ماه دیگر ۳۵ سال را تمام میکنم و قدم به اولین روز از ۳۶ سالگی میگذارم.آدمیزاد عجیب است، هرچه بیشتر سپری میکند سریع تر سپری می شود.۱۰ سال پیش به عقب که برمیگشتم می دیدم چقدر ۲۰ سالگی فرق می کرد با ۲۲ سالگی ، ۲۲ با ۲۳ و الخ. اما هرچی بیشتر میگذرد کمتر فرق می کند.نمی گویم چقدر من آدم پخته ای شدم نه، که پختگی مسیری ست همیشگی و از چالش ها تغذیه می شود و انتهایش به حفره ی گور می رسد و تا قبل از آن ناتمام است.شاید نزدیک تولدم از درس هایی که طی این سالها آموختم بنویسم ولی الان می خواهم از یکی از مهم ترینشان بگویم.اینکه رمز زندگی صبر است. و آدمیزاد فقط و فقط مکلف به تلاش است و نتیجه از آن خداوندست و بس. انسان اگر جایی بخواهد به قامت خدا در بیاید (خدایی ناکرده) به وادی وحشتناک حماقت می افتد و از حی...
ادامه مطلب
به تو چشم میدوزم هر روز و انتظارم استسلامی به گرمی آفتاب تا آب کند یخ های این زمستان را تنها، امید جرئت زبان بازی صادقانه به قلب خفته می دهد؛ اما به چه امیدوار، کهدنیا چیزی فراتر از عشق برای خوشبختی ما نیاز خواهد داشت . . . اگر از چنگال دنیا نگریختیم و مامنی برای عشق ورزیدن نیافتیم بدان بی تو برای من ای عشق همیشه یک جای کار می لنگد ...
ادامه مطلب
به تو چشم میدوزم هر روز و انتظارم استسلامی به گرمی آفتاب تا آب کند یخ های این زمستان را تنها، امید جرئت زبان بازی صادقانه به قلب خفته می دهد؛ اما به چه امیدوار، کهدنیا چیزی فراتر از عشق برای خوشبختی ما نیاز خواهد داشت . . . اگر از چنگال دنیا نگریختیم و مامنی برای عشق ورزیدن نیافتیم بدان بی تو برای من ای عشق همیشه یک جای کار می لنگد...
ادامه مطلب
بانوی اول کشور من بی تو سرزمینی خالی از هرچه آدمم خانه های خاموش نانوایی و دکان های خالی بی تو این سرزمین لم یزرعی بی ملکه و والی بی حرف و حدیث و حق اعتراض خارج از رسم ممالک دموکرات تو مالک نامشروط و همیشگی خارج از چهارچوب قانون های اساسی ملکه ی سرزمینی به نام من هستی...
ادامه مطلب
جای تو اگر بودم شاید گاهی نیز فلسفه میخواندم جای تو اگر بودم حتما همیشه فلسفه می خواندم تو در تفسیر عمق نگاه ها مانند کودکی در جستجوی آب نبات ها مبهوت آهن و کاغذ و پارچه می شوی لقمه خوبی برای کفتار می شوی من اما پیگیر خودت، آنچه تو هستی نه آنگونه که وقتی شکار شدی چگونه و چقدر در اختیار منی خلاصه کمی تمرین، مطالعه، کتاب پی ببر به رگ و ریشه ی آدم، نگاه ها ...
ادامه مطلب
جانم نخور غصه ی مهمان ناخوانده ی شبانه و حسرت نبود مایحتاج خانه و یخچال خالی که صبحدم، صبحانه چه باشد و مذاق مهمان را خوش آید .... شب این خانه تا ابد سر صبح شدن ندارد ...
ادامه مطلب
و داستان غمناکی ست وقتی انبار کاه غرق آتش و حرارت می شود روسیاهی به دیوار انبار است و تباهی به خزانه ی صاحبش آنچه رفت، رفته است حالا تو هی باور نکن . . ....
ادامه مطلب