بارون میومد، قدم زدن زیر بارونو هیچوقت دوس نداشتم اما وایسادن پشت پنجره و نگاه کردنشو چرا. کودکی من پر شده از رطوبت، بخاطر بارونای همیشگی که حداقل نصف هفته بود. به اون دوران که فکر میکنم تو ذهنم همیشه هوا بارونیه و استرس نمره و امتحان میاد سراغم.
ذهن یه بچه ی کوچیک رو همین نگرانی ها میچرخه، مخصوصا وقتی خورشید دریغ شده، آسمون ابرو درهم کشیده و غرولند ابرای کلفت و سیاه رو سرت هزار هزار قطره ی بارون میریزن.
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی